X
تبلیغات
Fall ...☂

I know you got your wall wrapped all the way around your heart ... !!!

در یک نقطه تمام خاطراتت را از دست می دهی ...

این همان نقطه برای من است ...

شاید ...

نه ...

خداحافظ

.

پ.ن :    ببین : من نمیدونم کی هستی آدم ناشناس ... لعنتی خودتو معرفی کن ... از آزار دادن یه دخترک غمگین چی گیرت  میاد ؟ بابااااا من میخوام از تمام گذشتم فاصله بگیرم ... گذشته ی من درگذشت ...چرh بی خیال من نمیشید شماها .... اگه ادعاتت میشه دوستمی یا حتی دوستم داری ولم کن ... بزار خودم آیندمو بسازم ... خوب میدونم دارم چی میکنم ... من همه چیزو از صفر شروع کردم ... ضمنا : نمیدونم چرا انقد حرفات با هم متناقضن ؟؟؟؟   اگه منو می شناسی و نگرانمی چطوره که اسم واقعیمو وقتی فهمیدی تعجب کرده بوده ... بعدم چرا چرنگ پرنگ میگی ؟ آیدی بابای منو داری ؟ تو کل این 7 میلیارد نفر جمعیت کره ی زمین فقط 5 نفرهستن آیدی بابای منو دارن ... ضمنا هم من به خودم مطمئنم ، هم اونا ... تو گذشته ی منم هرچی بوده حالا میدونن و چیزی ازشون پنهون ندارم که بخوام بترسم ... پس لطفا تموم کن این بازیای بچه گانه رو ...

لعنت به همتون .... لعنت .... 

+ تاريخ دوشنبه چهارم دی 1391ساعت 17:56 نويسنده دختربارون |

یه آدمایی هستن ...

که همیشه باحوصله جواب اس ام اساتونو میدن ...

هروقت ازشون می پرسی چطوری ؟ میگن خوبم ...

وقتی می بینن یه گنجشک داره روزمین دنبال غذامی گرده راهشونو کج میکنن که اون نپره ...

همینایی که توسرمااگه یخ هم بزنن دستتو ول نمیکنن بزارن تو جیبشون ...

آدمایی که از " بغل کردن " آرامش میگیرن ...

اونایی که تو تلفن یهو ساکت میشن ...

اینایی که همیشه می خندن ...

اینایی که توچله زمستون بهت پیشنهاد بستنی خوردن میدن ...

همونایی هستن که حاضرن براتون هرکاری بکنن ...

اینا " فرشتن " ...!

توروخدا اگه باهاشون میرین تو رابطه اذیتشون نکنید ...

داغون میشن ...

---------------------------------------------------------------------------------------------------

سلـــــــــــــــــام

باورم نمیشه این منم ...

نه یعنی این من نیستم ، انقدرتغییرکردم که دیگه خودمم خودمو نمیشناسم ...

اما من ، این منو دوست ندارم ...

کاش میشد فقط به یه سال قبل برگردم وتجارب الآن روداشته باشم وبدونم چطورزندگیموبسازم ...

دوستای خوبم یه خواهش :

پسرعمه دوستم یه هفته پیش بخاطرسرطان خون فوت شد ...

جریانات زیادی هست که قابل گفتن نیست فقط اینو بدونید که اون برای دوستم مثل برادربود ...

خواسته من ازشما فقط اینه که برای آمرزش اون عزیزدل یه فاتحه بخونید، ممنونتون میشم !

.

.

.

دوشنبه آینده عازم راهیان نور (به عبارتی راهیان گور) هستیم ...

قربوستون ...!!!!

آخرین جمله :

کاش فقط برای یک بارهم که شده دنیا بازیش رابه ما می باخت ...

مگرچه لذتی دارد این بردهای تکراری برایش ؟؟؟!!!!


+ تاريخ دوشنبه پانزدهم آبان 1391ساعت 20:1 نويسنده دختربارون |

تابستون امسال هم باهمه ی خوبی ها وبدی هاش گذشت ...

امسال تابستون برای من بیشتردلتنگی داشت تا خوشی های دوره نوجوونی ...

انقدراتفاقای زیادی برام افتاد که نمیتونستم تو این وب بنویسمشون ، بنابراین اون سه ماهو تو یه وب دیگه فعالیت داشتم ...

درسای زیادی اززندگی گرفتم و تجربه های زیادی کسب کردم ...

بنابراین الآن میتونم بگم برای جشن تولد 16 سالگیم آماده ی آماده ام ...

امسال باتوجه به اتفاقایی که برام افتاد و ازدنیای نت دوری زیادی پیداکردم تصمیم جدیمو برای برگشت به دوران سابق گرفتم ...

حتی گوشی و لب تاب و همه چیزو همراه سایردوستان کنارگذاشتیم تا به امیدخدا به خرزنی بپردازیم ...

.

.

.

هرسال بااومدن پاییز و ماه مهر انتظار یه روزخاص رومیکشم ...

9 مهر ...

سالروز پاگذاشتنم به این دنیا ...

یه  سال بزرگترشدم ...

تولدم مبارک ...

.

.

.


+ تاريخ یکشنبه نهم مهر 1391ساعت 0:1 نويسنده دختربارون |

این روزها خودمو بغل میکنم میگم : غصه نخور دیونه ......... من که باهاتم

-------------------------------------------------------------------------------

ﮔﺎﻩ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻫﺎ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﻢ

ﻭ ﺣﺴﺮﺕ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻤﺎﺭﻡ...

ﻭ ﺑﺎﺧﺘﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ، ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ...

ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﻣﻦ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﻣﯿﺪ ﺭﺍ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ؟؟

ﻭ ﮐﺪﺍﻡ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻡ؟؟

ﻭ ﺑﻪ ﮐﺪﺍﻡ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ؟؟

ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﺩﻟﺘﻨﮕﻢ!! ﺩﻟﺘﻨﮕﻢ، ﺩﻟﺘﻨﮓ...!

گذشته ی من گذشت ..!

حتی می توانم بگویم درگذشت...

و من برایش ماهها و روزها سوگواری و سکوت کردم ...

خاطراتم را زیر و رو کردم و ای کاشهای فراوان گفتم ..!

ولی دیگر بس است! من به شروعی دیگر می اندیشم...

----------------------------------------------------------------------------------

بعضی وقتا هست که باید یه گوشه لم بدی
آروم جریان زندگیت رو مرور کنی
بعدشم بگی
به سلامتی خودم که اینقدر تحمل داشتم


+ تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391ساعت 13:4 نويسنده دختربارون |

 

امتحانا نزدیکه و معلوم نیست خنگی برادرای علامه مثل نوبت اول به کمکمون بیا یا نه؟؟؟

---------------------------------------------------------------

◄ هـیـــس ؛
◄ سـاڪـتـــ ؛
◄ آهـستــہ برویــد ؛
◄ آهستــہ بیـاییـد ؛
ܓܨ ایـنـجــا وجــداטּ هـا
همــہ خوابنــد . . . /. ܓܨ


+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 20:25 نويسنده دختربارون |

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم
ای کاش می دانستی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها , جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد
ای کاش می دانستی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد
کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی...

-------------------------------------------------------------------------------


Why do I love you? I think and smile
because I know the list could run on for miles
The whisper of your voice, the warmth of your touch
so many little things that make me love you so much
The way you support me, and help with my emotions
the way that you care and show such devotion
The way that your kiss, fills me with desire
and how you hold me with the warmth of a blazing fire
The way your eyes shine when you look at me
lost with you forever is where I want to be
The way that I feel when you're by my side
a sense of completion and overflowing pride
The dreams that I dream, that all involve you
the possibilities I see and the things we can do
How you finish the puzzle that lies inside my heart
how that deep in my soul, you are the most important part
I could go on for days, telling of what I feel
but all you really must know is my love for you is real

---------------------------------------------------------------------

 بهار ... و این همه دلتنگی؟!

   نه ، شاید فرشته ای فصلها را به اشتباه ورق زده باشد...

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 11:18 نويسنده دختربارون |

سلام... دوستای عزیــــــــــــــــــز   ...

سال نوی همتون مبارک...

یکی از دوستام بهم می گفت : خوشبختی نگاه خداست...دعامی کنم خداهرگز از توچشم برنداره...

و آرزوی منم واسه شما تو این سال نو همین نگاه پیوسته و مهربونانه ی خداونده...

امیدوارم امسال به هرچی  که آرزوشو دارید برسید   :   چه کسی می داند  ؟  شاید آن شادترین لحطه ی ما در راه است ...


یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یارب از چه خوارم کرده ای ؟

بر صلیب عشق دارم کرده ای ؟

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه  دیگر نیستم

این تو ولیلای تو من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا وپنهانت منم

سالهاباجور لیلا ساختی

من کنارت بودم ونشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آواره ی صحرانشد

گقتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

برنمیاد غیر لیلا برلبت

روز و شب اورا صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمی زنی

در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

و به عنوان آخرین جمله  :

تو سکوت می کنی

فریاد زمانم را نمی شنوی !

یک روز من سکوت خواهم کرد !

تو آن روز

برای اولین بار

مفهوم دیر شدن را خواهی فهمید !!!

 


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 23:1 نويسنده دختربارون |

این روزها باران هم که نیاید من دلگیر می شوم ... اصلامهم نیست باران برکوچه ببارد یا بربسترم ... باران هم که نباشد چشمان من خیس است ...


آدمهای ساده را دوست دارم ... همان ها که بدی هیچکس راباورندارند ... همان ها که برای همه لبخند دارند ...

همان ها که بوی ((ناب)) آدم دارند...


+ تاريخ جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 12:45 نويسنده دختربارون |



هركه را از دست میدهیم بی آنكه بخواهیم پاره ای از وجود ما را میبرد پس سعی كن كمتر از دست بدهی تا وجودت صد تكه نشود

+ تاريخ شنبه یکم بهمن 1390ساعت 12:50 نويسنده دختربارون |
Rain fell last night...quiet, gentle rain, 
that tapped against my window pane, 
and called me back from troubled sleep, 
to soothe a heart too numb to weep.
  
My loneliness was too deep and real, 
and like a wound that would not heal, 
it throbbed within me, and I knew 
my arms were empty without you. 

But as I listened to the sound 
of soft rain falling on the ground,
I heard your voice, tender and clear, 
Call my name, and oh my dear, 

I threw my window open wide, 
to let the sweet rain rush inside.  
It kissed my lips, my eyes, my hair, 
and love, I knew that you were there. 

Tears that my heart could not release 
Fell down from Heaven, bringing peace.
Last night while gray clouds softly wept,
I held you in my arms and slept. 

+ تاريخ سه شنبه ششم دی 1390ساعت 21:10 نويسنده دختربارون |

سلام به همه دوستای خوبم

کمترازیک هفته دیگه دیگه امتحاناشروع میشه وشایدیک ماه دیگه دیگه برگردم

فقط ازتون میخوام واسه امتحانام دعام کنید...

صداهایی به گوش می رسه که میگن بالاترین معدل پارسالیا 70-19 بوده.....

حالامنی که کمترین معدلم 95-19بوده،چیکارکنم؟؟؟؟


+ تاريخ یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 17:4 نويسنده دختربارون |
وقتی میخوای حرف بزنی نمی زارن...

و وقتی حرفی برای گفتن وجودنداره زیر چونتو می گیرن و اجبارت می کنن که بگو...


خداجونم...............

+ تاريخ یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 16:42 نويسنده دختربارون


هر کس را خواندم مرا از ياد برد ، هر کس را جستم مرا گم کرد و هر کس را بخشيدم مرا شکست ، زندگی همين است، آمدن برای رفتن ، زيستن برای زنده بودن ، گشتن برای نيافتن ، خواستن براي نرسيدن من اما آمده ام تا بمانم ، زندگی کنم ، شاد باشم و برسم به سپيده دم خوشبختی آنجا که نور اميد حنجره سازم را نوازش می کند و ياد خدا نگين قلبم می شود...

+ تاريخ پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 12:38 نويسنده دختربارون

A B C for making friends

?A Always be honest, would you want THEM to lie to you

B Be there when they need you, or you may wind up
alone.
C Cheer them on, we all need encouragement now and
then.
D Don't look for their faults, even if you have none.
E Encourage their dreams, what would we be without
them?
F Forgive them, you just MAY do something wrong
sometime.
G Get together often, misery loves company, so does
glee.
H Have faith in them, the human animal is remarkable.
I Include them, you may need to be included sometime.
J Just be there when they need you.
K Know when they need a hug, and couldn't you use one?
L Love them unconditionally, that is the ONLY
condition.
M Make them feel special, because aren't we ALL
special?
N Never forget them, who wants to feel forgotten?
O Offer to help, and know when "No thanks" is just
politeness.
P Praise them honestly and openly.
Q Quietly disagree, noisy NO's make enemies.
R Really listen, a friendly ear is a soothing balm.
S Say you're sorry, don't let them assume it.
T Talk frequently, communication is important
U Use good judgment.
V Verbalize your feelings!
W Wish them luck, hopefully good!
X Xamine your motives before you "help" out.
Y Your words count, use them wisely.
Z Zip your lips when told a secret.

+ تاريخ شنبه پنجم آذر 1390ساعت 20:35 نويسنده دختربارون
My Heart Will Go On
(Love Theme From Movie "Titanic")

Every night in my dreams
I see you. I feel you.
That is how I know you go on.
Far across the distance
And spaces between us
You have come to show you go on.
Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
And my heart will go on and on
Love can touch us one time
And last for a lifetime
And never go till we're one
Love was when I loved you
One true time I hold to
In my life we'll always go on
Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
And my heart will go on and on
There is some love that will not go away
You're here, there's nothing I fear,
And I know that my heart will go on
We'll stay forever this way
You are safe in my heart
And my heart will go on and on
+ تاريخ جمعه چهارم آذر 1390ساعت 10:30 نويسنده دختربارون